عباس اقبال آشتيانى
171
تاريخ مغول ( از حمله چنگيز تا تشكيل دولت تيمورى ) ( فارسى )
از طرفى اسماعيليه با ساير مسلمين دشمن صلبى بودند و هركس را كه قدرتى پيدا مىكرد بهوسيلهء فدائيان خود بقتل مىرساندند و سراسر ممالك اسلامى مشرق را دوچار وحشت كرده بودند . از طرفى ديگر امراى ايوبى چنان كه ديديم با يكديگر و با سلاطين سلجوقى آسياى صغير و امراى ديگر الجزيره نمىساختند و دائما بر سر يك قلعه يا يك وجب زمين همديگر را ضعيف مىكردند بلكه از هم نيز پيش حكام و خوانين مغول سعايت مىنمودند و مغول را در گرفتن بقيهء ممالك اسلامى محرك مىشدند . مغول كه كاملا به اين اوضاع و احوال آشنائى داشتند در صدد برآمدند كه اسماعيليه و بنى عباس را از ميان بردارند و آخرين ممالك اسلامى قسمت غربى آسيا را نيز تسخير كنند . كسانى كه مغول را در انجام اين مقصود كمك مىكردند يكى مسلمانهاى رعيت مغول بودند كه از ظلم و جور ملاحده بجان آمده و بهر وسيله بود قلع ماده فساد ايشان را آرزو مىكردند و محرك مغول در تجديد لشكركشى به ايران و برانداختن بنياد قلاع اسماعيليه بودند ، ديگر ارامنه كه به علت كينهء مذهبى با مسلمين تابع خلفاى عباسى مىخواستند مغول بغداد را بگيرند و مسلمين مصر و شام را كه با عيسويان صليبى جهاد مىكنند مغلوب نمايند و اسلام را براندازند . مسافرت پادشاه ارمنستان هتوم ( حاتم ) به دربار منگو قاآن و عقد اتحاد با او جهت تهيهء زمينهء اين كار بود و خان مغول چنان كه به او وعده كرده و خيال خود او نيز بود برادرش هولاگو را بدفع اسماعيليه و تنبيه خليفهء عباسى و فتح مصر و شام فرستاد و مقرر كرد كه جورماغون و بايجو و امير ارغون در تحت فرمان او درآيند . هولاگو كه مادرش سرقويتى عيسويه بود و زوجهاش دوقوز خاتون نيز به مذهب مسيح ايمان داشت با لشكريانى كه اكثرشان از طوايف عيسوى مغول يعنى از اقوام كرائيت و نايمان و اويغور بودند در آخر سال 651 به طرف ايران حركت نمود . مركز عمدهء اسماعيليه كوههاى ولايت طالقان و رودبار الموت بود و در اين حدود قريب پنجاه قلعهء مستحكم وجود داشت كه اسماعيليان آنها را به تصرف خود آورده بودند و مشهورترين آنها سه قلعه بوده الموت « 1 » و ميموندز و لنبهسر و الموت بهمنزلهء
--> ( 1 ) - الموت مركب از دو لغت است إله يعنى عقاب و آموت مخفف آموخت . حمد اللّه مستوفى مىگويد : آن قلعه را در اول الهآموت گفتهاند يعنى آشيانهء عقاب كه بچگان را برو آموزش كردى بمرور الموت شد . ( نزهة القلوب - ص 61 . )